تبليغاتX
RAOUF MOHSENI
photojournalist
سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
وآن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد
گوهری کز صدف کُوْن و مکان بیرون است
طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد
مشکل خویش برِ پیرِ مُغان بردم دوش
کو به تایید نظر حل معما می‌کرد
دیدمش خرم و خندان، قدحِ باده به دست
و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد
گفتم: «این جام جهان بین به تو کِی داد حکیم؟»
گفت: «آن روز که این گنبد مینا می‌کرد»
بی‌دلی، در همه احوال، خدا با او بود
او نمی‌دیدش و از دور "خدایا" می‌کرد
این همه شعبده خویش که می‌کرد اینجا
سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد
گفت: «آن یار، کز او گشت سر دار بلند،
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد»
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد
گفتمش «سلسله زلف بتان از پی چیست؟»
گفت: «حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد!»

+ نوشته شده در  Wed 11 Jan 2012ساعت   توسط Raouf | 
روزه يک سو شد و عيد آمد و دل‌ها برخاست می ز خمخانه به جوش آمد و می بايد خواست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت وقت رندی و طرب کردن رندان پيداست
چه ملامت بود آن را که چنين باده خورد اين چه عيب است بدين بی‌خردی وين چه خطاست
باده نوشی که در او روی و ريايی نبود بهتر از زهدفروشی که در او روی و رياست
ما نه رندان رياييم و حريفان نفاق آن که او عالم سر است بدين حال گواست
فرض ايزد بگذاريم و به کس بد نکنيم وان چه گويند روا نيست نگوييم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم باده از خون رزان است نه از خون شماست
اين چه عيب است کز آن عيب خلل خواهد بود      ور بود نيز چه شد مردم بی‌عيب کجاست
+ نوشته شده در  Sat 8 Jan 2011ساعت   توسط Raouf | 

چو باد عزم سر کوی يار خواهم کرد نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دين نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن که عمر در سر اين کار و بار خواهم کرد
به ياد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت بنای عهد قديم استوار خواهم کرد
صبا کجاست که اين جان خون گرفته چو گل فدای نکهت گيسوی يار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ طريق رندی و عشق اختيار خواهم کرد

+ نوشته شده در  Fri 6 Aug 2010ساعت   توسط Raouf | 

ادامه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Mon 24 May 2010ساعت   توسط Raouf | 

ادامه

+ نوشته شده در  Sat 22 May 2010ساعت   توسط Raouf | 

آن پیر قلندر جمارانی
می گفت زروز های طوفانی
می گفت عبور کار مردان است
روشنگر راه حق نوردان است
ای خسته دلان که درد دین دارید
سر بر روی زانوی زمین دارید
امروز دگر تقیه جایز نیست
بی خطبه ی شقشقیه جایز نیست
در آتش و خون سمندری باید
در دشت جنون قلندری باید...
ما پیرو راه و رسم ان پیریم
باید که سلاح گرم برگیریم
باید چو امام خویش سربازیم
تا شام زمانه را سحر سازیم...
ایمان دارم که نا جوانمردیم
گر از سر عهد خویش برگردیم...
گفت عاشق از بلا نپرهیزد
از ساقی کربلا نپرهیزد
من رندم از بلا نپرهیزم
در آتش و خون به رقص برخیزم
آن ساقی تشنه،تشنه ی یاری است
آری،عطشش به خون من جاری است...

+ نوشته شده در  Sat 22 May 2010ساعت   توسط Raouf |